مجیدارژنگ
برده گان آزاد
درهرسپیده ی صبح
بدنبال لقمه نانی ،
به کارخانه روی می آورند
وآنگاه ،
دربعداز ظهری سرد
خسته ورنجور
به قهوه خانه هاپناه می آورند
پاتوق واماند گان
ویاآنانی که وامی مانند!
گپی می زنند
استکان چای می نوشند
سیگاری دودمی کنند
وگاه ،
ازدوستان سرگردان درکشاکش کارخانه ها
احوالی می پرسند
ازسرتأسف ،
سری تکان می دهند
وآنگاه ،
درنیمه تاریک شهر
به کُنج خانه های متروک خود
می گریزند
به انتظار صبحی دیگر
اینان:
بردگان آزادند
زمستان62 تهران





Tweet me!
